"چراغ شب یلدا "

پشت دیوار دلم عقده آوار شکست

شوق ماندن به لب چینه دیوار شکست

حلقه دار دمی از تو مرا غافل کرد

زیر سنگینی جرمم کمر دار شکست

پی رسوایی ما طبل کشان بود رقیب

کوبه اش بر در دروازه بازار شکست

بگذارید بگریم به سیه بختی خویش

که چراغ شب یلدا ، دم دیدار شکست

سنگی از پنجه طفلی به هوا شد پرتاب

بلبلی چهچه اش بر سر منقار شکست

اشک فریادگر بی گنهی صبح قصاص

ول شد از گونه و بر صفحه اقرار شکست

نفسی بیخ گلویی گره می خورد ز خشم

مثل یک همهمه در پیچ و خم غار شکست

شبنمی در تب طوفانی گل می غلتید

ناگه از بستر گل در قدم خار شکست

دل آئینه ، هوادار رخ غیرت بود

مات و حسرت زده در کشمکش کار شکست

سر بشکسته خود را به تلافی ، ارفع

آنقدر کوفت به در ، تا که در این بار شکست