"جرات تکبیر "

"جرات تکبیر "

همان یاری که دوشش مامن من بود باور کن

نقاب از چهره اش افتاد ، دشمن بود باور کن

همان اشکی که آب آسیاب چشم ما می شد

شبانگه از حریم خویش سر زن بود باور کن

پگاهان آن چنان کوچید ایل مهر از این وادی

که گویی جاده هم مشغول  رفتن بود باور کن

اگر حلقوم دشت از جرات تکبیر خالی شد

دل پژواک غرش ها سترون بود باور کن

کسی گر بوسه بر قندیل محراب شبستان زد

کنار بقعه نانش توی روغن بود باور کن

تو رمز چشمک گرگ و شبان را دیر فهمیدی

همان اول حساب گله روشن بود باور کن

چنان روئید بر لب های گل تاول در این بستان

که سوسن ، قصه گوی باغ ، الکن بود باور کن

تناور می شود گر تیغه های خنجر مسلخ

گناهش در سکون گردن من بود باور کن

ز هم پاشید سنگ خاره روز ناله ام اما

دل این قوم از فولاد و آهن بود باور کن

چراغ خانه هستی سوز ما این بار شد ارفع

نهیب شعله بیخ گوش خرمن بود باور کن

"هزار ژاله داغ "

"هزار ژاله داغ "

بکش به غربتم ای چرخ از این دیارخودی

که من غریب ترینم در این تبار خودی

رمق دگر به تنم نیست تا بدر ببرم

شکسته لاشه خود را ز سنگسار خودی

ز جور مردم این شهر خال زد جگرم

دلم هزار ورق شد چو گل ز خار خودی

به مرگ راضیم اما دلم به تشویش است

که پیکرم بشود خاک در مزار خودی

چو شمعدان مرصع  هزار ژاله داغ

چکیده بر سر و  رویم ز شعله زار خودی

نصیب گرگ بیابان مباد زخم دلی

که چاک خورده ز نیش زبان یار خودی

دعای هر شبم این است ای خدا کمرم

شکسته باد و مبادا به زیر بار خودی

تو دست خویش مکن رو به آشنا ارفع

که باز کردن مشت است شاهکار خودی

"کیسه خاطره "

"کیسه خاطره "

مانده ام در خم و پیچ گذری بی سروته

می رسد از بن این ره خبری بی سروته

نخل امید من از روز ازل لرزان است

دائم از وهم و گمان تبری بی سروته

بی بصر عقل که خود ملعبه میل و هواست

گشته یک عمر اسیر صوری بی سروته

آخر الامر چه در چنته هر شاه وگداست ؟

کیسه خاطره ای از سفری بی سروته

روز حشر و من و آغوش نوازشگر دوست

زاهد و باور خوف و خطری بی سروته

حاصل این همه جنگ و جدل فلسفه چیست ؟

بحث تفویض و قضا و قدری بی سروته

هرکجا حضرت یار است همان جا عشق است

دل چه بندیم به زیر و زبری بی سروته

دورم از گلشن معشوق ولی از سر شوق

به خیالش بزنم بال و پری بی سروته

ناله را در ورق شعر بپیچم ارفع

بلکه زین قصه بماند اثری بی سروته

"قنوت لاله ها "

"قنوت لاله ها "

باز ذبیح هاجری عزم ره منا کند

زمزم شوق سینه را خانه آشنا کند

راهی دشت عشق شد شب شکنی ، دلاوری

تا سر و سر عشق را یکسره بر ملا کند

های خلیل من کجا ؟ خرمن آتش است این

گر چه ز سوز سینه ات شعله ز خود حیا کند

قله اقتدار شد نافله خوان قامتت

صاعقه روز غرشت ، نعره مرحبا کند

نخل تبر چشیده ام ، بهر خدای پا مزن

با دل دوستان ببین خم شدنت چها کند

ذکر قنوت لاله ها زمزمه شهادتت

آینه بر جنازه ات عقده خویش وا کند

باغ ز داغ غنچه ها چهره خراش می دهد

وابنهید سرو را تا که خدا خدا کند

چرخ چگونه شد رضا به حکم گردش قضا

که بهترین عشیره ها در دل خاک جا کند

جام شهید از ازل پر شده از می و لا

عقل به کار شاهدان چون و چرا ، چرا کند

ولوله در فلک فتد ، غلغله در ملک فتد

ارفع اگر به تربتت گریه بی صدا کند

"بلوغ جوانه "

"بلوغ جوانه "

به خواب بودم و دیدم زمانه بر می گشت

دوباره بوی طراوت به خانه بر می گشت

چمن نشسته به داغ عطش که شبنم صبح

به سوی بستر گل دانه دانه بر می گشت

دوباره از پی دست هرس به مسلخ گل

به پای آب بلوغ جوانه بر می گشت

هنوز خون شفق بر زمین نریخته بود

که تشت زورق نور از کرانه بر می گشت

ز کوله بار سفر کرده ماند خاطره ای

به یادش آمد و با این بهانه بر می گشت

میان سایه چنگال شوم کرکس ها

تذرو من ز پی آشیانه بر می گشت

هنوز هلهله موج و قهر دریا بود

که فوج چلچله ها عاشقانه بر می گشت

نگاه تشنه ارفع به متن مهر رسید

در آن زمان که ز خواب شبانه بر می گشت

"واژه های ایما "

"واژه های ایما "

بر هر چه روی کردیم جز روی او ندیدیم

چون هر چه بود او بود غیر از نکو ندیدیم

دیدیم روز پیوست ، خم باز و می کشان مست

دیگر به دست ساقی ، دست سبو ندیدیم

چون قطره وصل دریاست  هر سوش اصل دریاست

در قبله اش نشانی از سمت و سو ندیدیم

بین بساط خلقت یک ارتباط ساری است

مابینشان جدایی در حد موندیدیم

تدریس عشق می کرد با واژه های ایما

شرح اشارتش را در گفتگو ندیدیم

جستیم همزبانی خود را از او نپائیم

دیدیم یار بسیار ، یک رنگ و رو ندیدیم

هی سنگ آبرو را زاهد به سینه می زد

در روی او نصیبی از آبرو ندیدیم

بیتوته کرده خورشید انگار در خرابات

ارفع به غیر این کو یک کور سو ندیدیم

"سنگ و سفال"

"سنگ و سفال"

یک عمر دل اسیر کمند خال بود

یک عمر چشم خیره به نقش زوال بود

گفتند گوش کن سخن اهل علم را

ما گوش کرده ایم ، فقط قیل و قال بود

پرسیدم از حکیم ، عدم هست یا که نیست ؟

دیدم جواب مسئله اش هم سئوال بود

پا بر صراط عشق نهادند بی رهان

زاهد هنوز در کشش حرف ضال بود

واعظ ز عقل دم زد و پرسیدمش که چیست ؟

با آن زبان سفسطه ، گویی که لال بود

زخمی به ماندگاری زخم زبان که دید

آئین شیخ یک سره بر این روال بود

تا شهروند خویشتن خویش بوده ایم

دنیای ما حکایت سنگ و سفال بود

جستیم عافیت ز خم و پیچ زندگی

دیدیم عاقبت که خیالی محال بود

آهی ز دل کشیدم و تا کوی دوست رفت

دیدار ما نتیجه این اتصال بود

ارفع مجال و فرصت هر کس به عمر خویش

تنها به قدر گفتن یک شرح حال بود

"دفتر دل"

"دفتر دل"

شده آیا که شبی حلقه زنی بر در دل

بال بگشایی و پرواز کنی با پر دل

سینه سینا شود از جلوه حق گر بدهی

صیقل آینه سینه ز خاکستر دل

مهر معشوق که سر چشمه فیض ازلی است

نقش گریده فقط بر ورق دفتر دل

تا ابد بی خبر از خویش شوی مست حضور

گر رسانی به کف پیر مغان ساغر دل

کس نیابد به سخن حالت اشراق و شهود

سر زند طلعت شاهد مگر از خاور دل

دل سوزنده بود معبد و مهرابه دوست

آتش طور تجلی گه یک اخگر دل

پای حجت نکند درک سرکوی حضور

قله عشق بود جایگه طایر دل

معنی سر سویدا نکند فهم حکیم

کی رسد بر در حق بی گذر از معبر دل

تابش طلعت خورشید ز خود سوزی اوست

نوربخشد به فلک سوخته آذر دل

مهبط شعشعه فیض ازل خواهد شد

شعله عشق اگر سر کشد از مجمر دل

گشت فارغ ز من و مای مجازی ارفع

محو دلدار شد از ذکر هوالاکبر دل

"اذان عشق"

"اذان عشق"

بیا رویم ز اوج ستاره بالاتر

سری بدر بکنیم از نظاره بالاتر

بیا رویم از این خاکدان به مرکب شوق

ز اوج قله بودن سواره بالاتر

دگر ز ناله همسایه دل نمی لرزد

که گشت سختی دل ها ز خاره بالاتر

تو مرغ عافیتی ، خشم موج نزدیک است

نشیمنی بگزین از کناره بالاتر

فریب حرکت گهواره زمانه مخور

که امن دامنش از گاهواره بالاتر

چو عزم میکده کردی هر آنچه باداباد

که قصد خیر ز صد استخاره بالاتر

به سنگ حادثه بشکن چراغ سر در ظلم

که هست دست تلافی ز چاه بالاتر

چه حاجت است به گلدسته ، ای موذن شهر

اذان عشق رود از مناره بالاتر

صدآفرین به بلندای دست استغنا

که طاق آینه زد از ستاره بالاتر

شکسته بالی عنقا به سر شود ارفع

رود ز باره غربت دوباره بالاتر

"قفس قصه ها"

"قفس قصه ها"

سراب نور چراغانی دیار بلاست

عبور قهقهه از لابلای واویلاست

شکوه شعشعه در پای اشک می شکند

نوای نی به شبستان بغض وای عزاست

ببین که تیرک ایوان مهر ، خورده ترک

و چشم مهر پرستان به شانه های شماست

دلی که در قفس قصه ها نمی گنجد

ز هفت خوان تمنای آب و دانه رهاست

سکوت خوف به سکوی شب نمی پاید

صدای رویش عصیان ، اذان صبح رجاست

به گوش گمشده های کویر زخم ، بگو

که  بذر خون شما نخل های ظلم زداست

هزار پیچه دهلیز عقل بن بست است

بیا و راهی دل شو که عشق کار گشاست

هنوز فرصت فریاد ماندگاری هست

که خوش نشین مغاک سکوت ، صید فناست

از آن به کوی مغان سر سپرده ام ارفع

که قلب پر تپش پیر عشق ، نبض خداست

"رقص جام"

"رقص جام"

دیگر حکایت من و دل در کلام ، کی ؟

دیگر گریز از قفس ننگ و نام ، کی ؟

یا رب چه ازدحام عجیبی است از سکوت !؟

فصل خروش و نعره این ازدحام ، کی

خم زیر بار سنگ سر خویشتن شکست

درماتم شکستن خم رقص جام ، کی ؟

بال شکسته و پرپر خون و زخم سنگ

با این سه انتظار رهیدن ز دام ، کی ؟

عاشق که در مشیت معشوق حل شده

در بند دین و مسلک و کیش و مرام ، کی ؟

دارم به دل ز روز ازل داغ مهر تو

وین داغ کهنه منتظر التیام ، کی ؟

تفتید لاله نیز به خاک مزار دل

اشکی به سوگواری این تشنه کام ، کی ؟

یاران حذر که شحنه به میخانه می رود

این ر ذل پست را ادب و احترام ، کی ؟

ما اقتدا به شیخ نمودیم و مانده ایم

عمری است در قعود ، زمان قیام ، کی ؟

ارفع به غیر صاعقه ما را چراغ نیست

ای شام تیره صبحدم انتقام ، کی ؟

"می محبت"

"می محبت"

مست می محبتم ، می زده از سبوی تو

از همه کس بریده ام ، آمده ام به سوی تو

همچو کبوتر حر م، بام به بام می پرم

یا به رهت رود سرم یا برسم به کوی تو

ای همه انتظار من در کفت اختیار من

جور کشی است کار من ، یار کشی است خوی تو

نقش زن قضا تویی ، جلوه تویی جلا تویی

آینه و نما تویی ، در تو  فتاده روی تو

معنی عشق ذات تو ، صدق و صفا صفات تو

واعظ عقل مات تو ، مانده ز گفتگوی تو

نای تویی نوا تویی ، نغمه تویی صدا تویی

بانگ خدا خدا تویی ، خود تو سرودگوی تو

هست شرار آه من ، مشعله دار راه من

در دلم ای پناه من ، نیست جز آرزوی تو

ای همه صنع کبریا ، رشحه رحمت خدا

معنی سوره ضحی ، وصف رخ نکوی تو

این من و های و هوی تو ، مست و خراب روی تو

خاک نشین کوی تو ، می زده از سبوی تو

ارفع و دست التجا ، نیمه شب و خداخدا

تا که ز خود شود فنا ، زنده شود به بوی تو

"دشنه بر شانه خورشید"

"دشنه بر شانه خورشید"

کاش با این دل دیوانه مرا ول می کرد

یا به ویرانه خود یکسره منزل می کرد

دست شستم ز دل آن روز که پا بست تو شد

چه علاج دگری چاره مشکل می کرد

زین همه شکوه که دل از خم گیسوی تو داشت

غیر آشفتگی خویش چه حاصل می کرد

خضر یک روز مرا در همه عمر نداشت

ورنه در آب بقا زهر هلاهل می کرد

عزمم این بود که بر خاک رهت بوسه زنم

عرق خجلت من خاک تو را گل می کرد

سنگی اندر گل ایجاد تو جا داد قضا

کز همان روز ازل یکسره دل دل می کرد

ز لف انداخته بر دوش ، نگارم انگار

دشنه بر شانه خورشید حمایل می کرد

اوج رسوایی عشق است که از منبر شرع

شرح اسرار جنون مفتی عاقل می کرد

خواند لیلی همه غمنامه مجنونی را

از نگاهی که به دنباله محمل می کرد

گر چه می گفت که خلقت همه حق است ولی

دل ارفع هوس بازی باطل می کرد

"به اشتباه نشکند"

"به اشتباه نشکند"

خداکند تبسمی به هرم آه نشکند

بلور بغض سینه ای به شامگاه نشکند

کبوتری که پر زند به شوق آشیانه ای

خداکند که بال او میان راه نشکند

زبان به شکوه وا مکن ، ستیزه با قضا مکن

که پشت این هزار خط به صد سپاه نشکند

به گوش باغبان بگو منم که شاخ بی برم

شکفته شاخه ای دگر به اشتباه نشکند

قداست عبادتی اگر شکست غم مخور

حصار شرم نادم از شب گناه نشکند

دوباره  عهد بسته ام ز چشم او حذر کنم

خداکند دوباره اش به یک نگاه نشکند

ببخش اگر دم از منی حضور چون تویی زنم

ز کور سوی هیمه ای شکوه ماه نشکند

نکاست کوی ظلمت از بهای آب زندگی

شعاع حسن یوسفی به قعر چاه نشکند

چه شد که ارفع از لب پیاله توبه کرده ای ؟

شکسته باد توبه ای که گاه گاه نشکند

"غبار شرابخانه"

"غبار شرابخانه"

خداکند که دل عاشق از شرار نیفتد

گذار بذر محبت به شوره زار نیفتد

خداکند که گل آرزو به میوه نشیند

میان راه به سنگی ز شاخسار نیفتد

خداکند که فروغ چراغ بزم محبت

به دست قهر فلک بر سر مزار نیفتد

خداکند کمر نخل عشق خشک نگردد

ز تندباد حوادث ز برگ و بار نیفتد

خداکند که شود کور چشم عاشق و هرگز

به رنگ زرد و لب داغدار یار نیفتد

خداکند چو حوالت شود ز پیر مغان می

پیاله می ما دست رعشه دار نیفتد

خداکند که به خویشم خدای وانگذارد

مهار کار ز جبرم به اختیار نیفتد

خداکند که بساط فریب معرکه بندان

به کوی صدق و صفا و وفاگذار نیفتد

خداکند که غبار شرابخانه ارفع

چو آب زمزم و کوثر ز اعتبار نیفتد

"بلور خاطره"

"بلور خاطره"

نصیب و قسمت ما شد دلی که کاش نبود

دلی که در قفس تنگ سینه جاش نبود

بلور خاطره ات را به سینه می بردم

زدی به سنگ جفایش ولی صداش نبود

تو خواندیش دل هر جایی و نگفت چرا

ولی به جان تو این ناسزا سزاش نبود

هزار چون و چرا داشت غنچه وقت سحر

فسرد و فرصت اظهار یک چراش نبود

دگر به صخره فرو کوفتن نبود نیاز

شکسته کشتی ما را که ناخداش نبود

چو خواند کودک خلقت کتیبه ازلی

نهاد پای به راهی که انتهاش نبود

درون تشت شفق ، خون روشنائی ها

چه موج می زد و خروشید اعتناش نبود

بسفت در دلالت خطیب عشق ولی

به گوش بی خبران ذره ای بهاش نبود

به جان دوست که تنها امید ارفع اوست

به غیر درگه او چشم التجاش نبود

"غزل نغز اهورا"

"غزل نغز اهورا"

وای اگر عشق بمیرد همه دنیا مرده

شاه بیت غزل نغز اهورا مرده

باز امشب دل مجنون سر شیون دارد

نکند گشته خبردار که لیلا مرده

یا آن سرو که روزی علم میکده بود

باورت هست که با آن قد و بالا مرده ؟

هله ای منتظران میکده دیگر خالی ست

ساقی و رطل و سبو ، ساغر و صهبا مرده

آن که یک روز دل از خلق به یغما می برد

با دو صد قافله دل ، یکه و تنها مرده

قاصد اشک به غمخانه زانو می گفت

زیر آن طاق دو ابرو  خط ایما مرده

باغبان چشم از این گلبن نوخیز بپوش

که گل سرسبدش وقت تماشا مرده

به رقم خوان خط حادثه گفتم چه خبر

گفت در دفتر گل ، لاله حمرا مرده

حیف ارفع که تو را خواب خوشی بود ولی

موج تعبیر در آئینه رویا مرده

"رفت و نرفت خاطرش"

"رفت و نرفت خاطرش"

بود امیدم از درش هجر بسم شود نشد

در ظلمات بی کسی دوست کسم شود نشد

تیر به زه ، کمان به کف تا بدرم دل هدف

لوح سیاه بخت اگر تیر رسم شود نشد

هر نفسم به ذکر او ، ذاکر و دل به آرزو

بلکه به عمر یک نفس ، هم نفسم شود نشد

من شده بند بود من ، تن قفس وجود من

من به دعا که جان رها از قفسم شود نشد

شب همه شب به سر زدم بر در دوست در زدم

تا نظری بر این دل ملتمسم شود نشد

ملعبه هواستم ، از در عشق خواستم

عقل عقال دائمی بر هوسم شود نشد

رفت و نرفت خاطرش ، ارفع و دوری از برش

بود امیدم از درش ، هجر بسم شود نشد

"یک مشت غم"

"یک مشت غم"

گاهی خدا هم چشم بر هم می گذارد

یک مشت غم بر پشت آدم می گذارد

گاهی خدا هم سینه ای را می فشارد

برگرده دل داغ ماتم می گذارد

درگرمگاه رزم پاکی با پلیدی

نعشی به روی دست ستم می گذارد

شاید خدا هم می پسندد داد دل را

کاین گونه اش در بوته غم می گذارد

دستی است بازیگر که نان خار کن را

بر سفره رنگین حاتم می گذارد

هشدار ، بذر نامرادی ریشه اش را

گاهی به سرعت، گاه کم کم می گذارد

گاهی به آهی دودمانی می شود گم

آه سحر تاثیر محکم می گذارد

گر ژاله ازدامان گل افتاد ارفع

گل نیز سر بر گور شبنم می گذارد

"تن پوش اشتیاق"

"تن پوش اشتیاق"

روزی که پرده های مجازی دریده شد

پر از زلال عشق تو صهبای دیده شد

روزی که یاد آمدم از لحظه های بود

بودی که در سبوی نمودم چکیده شد

آن لحظه ای که هستی کل جزء جزء گشت

آواز کن ز قادر مطلق شنیده شد

با یک اشاره کلک قضا داستان نوشت

با یک اراده نقشه خلقت کشیده شد

در جلوه گشت صورت اندیشه های دوست

در بی زمان ، زمان و مکان آفریده شد

هر چیز نقش خویش گزند و نمود یافت

آئینه زمان گذر این گزیده شد

می خواست عشق جلوه کند جلوه گه نبود

انگیزه حیات همین یک پدیده شد

از خاک معرفت گل آدم سرشته گشت

وز نفخه کمال و او دم دمیده شد

دل عرضه شد به رسم امانت به سینه اش

تنپوش اشتیاق به دورش تنیده شد

زان روز در میان هجوم سیاه شب

ارفع طلایه دار سحر چون سپیده شد

"شاید آنجا خبری هست ..."

"شاید آنجا خبری هست ..."

در میخانه مبندید که ما دربه دریم

به امیدی ز سر کوی شما می گذریم

دیدم از رخنه این پرده که دلدار آن جاست

پرده داری مکن ای عقل که ما پرده دریم

زاهدا قبله صاحب نظران منظر اوست

نظر از غیر بر انداز که ما بی نظریم

همه گفتند مرو ، دل نشنید و زد و رفت

شاید آن جا خبری هست که ما بی خبریم

سر سپردیم به سیلاب قضا بی خود و مست

زانکه با پیر مغان هم گذر و همسفریم

راه و بیراهه از او ، رهرو و ره توشه از او

ما در این راه به فرمان کسی ره سپریم

چون نه در بند بهشتیم و نه در بیم جحیم

روز موعود به میزان عمل سر به سریم

گر چه تندیس امانیم به دروازه عشق

عمق یک فاجعه در کوچه سرخ خطریم

ساقیا بین تو و شحنه و من فرقی نیست

یک ظهوریم که پا بست نقوش و صوریم

تخته بندیم در این محبس ظلمانی جسم

ورنه دانیم که این تن دگر و ما دگریم

گز ز ظلمات منیت گذری ، خواهی دید

نور نابیم که هم بستر سحر سحریم

ارفع از زیر و بم کرده خود بیم مدار

ما نمایشگر تقریر قضا و قدریم

"طغیان سیل تصویر"

"طغیان سیل تصویر"

دلم بهانه بی جای دیگری دارد

هوای منزل و ماوای دیگری دارد

بیان عشق به تفسیر عقل ممکن نیست

زبان عشق الفبای دیگری دارد

پناه بر تو خدایا که نقشبند قضا

به گوش حادثه نجوای دیگری دارد

دوباره پیر مغان عزم خم گشایی کرد

که کوی میکده غوغای دیگری دارد

در این حضور سیاه شبانه ، ذهن زمان

به خواب رفته و رویای دیگری دارد

چه رفته است خدایا بر این سلاله زخم

که بین هر نفسش وای دیگری دارد

بیا که موسم طغیان سیل تصویر است

وشط آینه پهنای دیگری دارد

در اضطراب شب بی کسی کجاوه صبر

امید راه به فردای دیگری دارد

نشد علاج دل دردمند ما به طبیب

که زخم کهنه مداوای دیگری دارد

بیا و در گذر از کوی می کشان زاهد

غرور و کبر و ریا جای دیگری دارد

زبام معبد خورشید خواندمش گفتند

که دوست صدر معلای دیگری دارد

ترا به عادت محرابیان چکار ارفع ؟

نماز عشق مصلای دیگری دارد

"مریدان آذر"

"مریدان آذر"

گل های دشت فقر نخندیده پرپرند

انگار بوته ها همه از هم مکدرند

شمعی نشسته بر تلی از بال سوخته

پروانه ها هنوز مریدان آذرند

بر خانه کلوخی ما سنگ می زنند

مظلوم های کوچه ما ظلم پرورند

با جوجه گفت کفتر چاهی به یاد دار

 اینجا کبوتران حرم نسل برترند

در امتداد جاده پرواز ، زاغ ها

خنیاگران مقدم مرغ مهاجرند

از نیم نان بچه خود نذر می کنند

بیچاره ها عجب اسیران باورند

یک شکوه کرد شاخه گیلاس و در شکست

ما بار می بریم ، سپیدارها سرند

کز کرده اند در بن حلقوم بغض ها

در انتظار رویش بغضی مکررند

دل می تکاند کودکی از یاد مادرش

گویی که دایه های دورو مهربانترند

همسایه به حسرت یک پینه زار ، نان

در انزوای کومه خود چشم بر درند

ارفع تو هم ز جور زمان داد می زنی

خود گفته ای که جمله اینها مقدرند

"جار شبانه"

"جار شبانه"

دوباره آتش غمت ، به دل زبانه می زند

دوباره درد غربتت جار شبانه می زند

شنیده ام تندر غم شعله به باغ می کشد

به زخم های خون چکانه تازیانه می زند

شنیده ام به نینوا به نوک تیز نیزه ها

عشق شکوه می کند ماه جوانه می زند

شنیده ام که مادری گرفته در بغل سری

به گیسوان درهم سنبله شانه می زند

شنیده ام که حرمله تیر نهاده در چله

به نازکای گردن غنچه نشانه می زند

شنیده ام که خواهری فتاده روی پیکری

بوسه به رگ رگ تنی دانه به دانه می زند

شنیده ام چلچله ای میان خار می دود

ز ترس کرکسان به زیر بوته لانه می زند

شنیده ام شیر زنان چو دیده ماه برسنان

سر به عمود محملش به این بهانه می زند

به همه روسیاهیت ارفع ببین عنایتش

گفته سری به دوستان ، خانه به خانه می زند

"حبس نظر"

"حبس نظر"

یا رب چه شود بار دگر یار بیاید

آن ماه سفر کرده دگر بار بیاید

یا پیر مغان باز به میخانه نشیند

یا سنگ به خمخانه خمار بیاید

یا سر در میخانه بی پیر بلرزد

یا ماه رخش از سر دیوار بیاید

وامانده ز راهیم و نداریم پناهی

امید که آن قافله سالار بیاید

صیاد مگر با خبر از زخم دلم نیست

تا بر سر این مرغ گرفتار بیاید

یا رب چه شود بهر تسلای دل ما

یک لحظه طبیب دل بیمار بیاید

لب دوخته در غربت غیریم خدایا

آیا شود آن محرم اسرار بیاید

شد سینه چو سینا و دل آمد ارنی گوی

تا جلوه ای از یار ، شجروار بیاید

از بهر خدا پرده بر انداز که زاهد

بیرون ز سراپرده پندار بیاید

تا چند زنم نعره خدا جز بت ما نیست

باز آی که تا شیخ به اقرار بیاید

یا دل به کمینگاه گذر حبس نظر کن

یا مست و خراب از سر بازار بیاید

یا باز نشین در حرم دیده ارفع

یا سیل غم از دیده خونبار بیاد

"پیک سرشک"

"پیک سرشک"

من اگر بر در تو رو نکنم گو چه کنم ؟

رو بدان طاق دو ابرو نکنم گو چه کنم ؟

شب یلدای فراق است و شب قصه غم

یاد از آن طره گیسو نکنم گو چه کنم ؟

دست تقدیر و قضا از گذرت دورم کرد

گر به تسلیم و رضا خو نکنم گو چه کنم ؟

آن سری کز مددت بود سپهرش بالین

خم به غمخانه زانو نکنم گو چه کنم ؟

طبل رسوایی ما را دل دیوانه نواخت

دست دل را من اگر رو نکنم گو چه کنم ؟

های های دلم از روزن عشق است بلند

از پی اش حق حق و هو هو نکنم گو چه کنم ؟

دل ز شبگردی خود باز نیامد امشب

جستجویش سر هر کو نکنم گو چه کنم ؟

روز من شد سیه از دیدن چشم سیهت

داد از آن فتنه جادو نکنم گو چه کنم ؟

گفته ها داشت ز دل پیک سرشکم دیشب

گفته ها را به تو واگو نکنم گو چه کنم ؟

من  به غیر از مدد دوست نخواهم ارفع

طلب همت اگر زو نکنم گو  چه کنم ؟

"خود رها کرده"

"خود رها کرده"

کیست درویش خود رها کرده

ما و من را ز خود جدا کرده

مهر ببریده از علائق دهر

دل به دلدار آشنا کرده

فارغ از درد و هم دوا گشته

خرقه عافیت قبا کرده

در بهای اشارتی ز لبش

جنت و حور را هبا کرده

می پسندد پسند خاطر دوست

بر برات ازل رضا کرده

گوش نگشوده به حکایت غیر

چشم بر روی یار واکرده

بود را از نمود داده تمیز

تکیه بر این نمود ناکرده

چشم خواهش نهفته از دو سرا

روی بر صاحب سرا کرده

پای از خویشتن نهاده برون

بر سر کوی دوست جا کرده

سر و جان باخته است در ره عشق

دین معشوق را ادا کرده

سینه را نقش دوست داده و بس

دل تجلی گه خدا کرده

دل طریق رضای هستی کل

کل هستی خود فدا کرده

پشت بر کل من علیها فان

روی بر مظهر بقا کرده

با زه پر بهای استغنا

قامت فقر را دو تا کرده

اختیار از تمام کوشش ها

رقم خامه قضا کرده

به خدا صوفیان صاف ، ارفع

شرم ازین صوف بی صفا کرده

"دل نگران دل ما"

"دل نگران دل ما"

هرکجا قصه عشقی ست بیان دل ماست

هر کجا شعله آهی ست نشان دل ماست

هر کجا زخمه سازی ست شکایت از توست

هر کجا ناله نایی ست فغان دل ماست

هر کجا دربدری مانده به ره در پی توست

هر کجا بار غمی مانده از آن دل ماست

هر کجا گونه زردی ست ز هجر رخ توست

هر کجا ضجه حزنی ست زبان دل ماست

هر کجا تیر بلایی ست پیش غمزه توست

جای آن ناوک دلدوز میان دل ماست

هر کجا معتکفی هست پناه در توست

طاق میخانه تو بست امان دل ماست

سال ها راز دل خویش به شب گفتم و بس

ز آن سبب مرغ سحر مرثیه خوان دل ماست

حرمت خون دل خلق ندارد چشمت

فتنه ها کرد و پی غارت جان دل ماست

گفته بودی که صبوری کنم و دم نزنم

این همه صبر نه در حد توان دل ماست

نرگس از باده چشم تو به مستی رقصد

لاله داغ به دل ، دل نگران دل ماست

بی خبر از دو جهان مست شراب ازلیم

عالم بی خبری طرفه جهان دل ماست

ارفعا شمع طرب گر شده خاموش چه غم

نور بخش فلکی نورفشان دل ماست

"... چرا ؟ "

"... چرا ؟ "

می کشی از بار تمنای دلم شانه چرا ؟

می گذری از گذرم باز غریبانه چرا ؟

نیست اگر خلقت گل بسته فیضی ازلی

بار امانت به سر شانه هر دانه چرا ؟

ای همه کس ، ای همه جا ، ای همه تو ، ای همه ما

از پی پیدایی تو این همه افسانه چرا ؟

شعله نمی خواند اگر رمز بقا را ز فنا

سر خوشی شمع ز جان دادن پروانه چرا ؟

سر کمال است نهان در پس دیواره من

این همه جستار از این خانه به آن خانه چرا ؟

نشئه می در دل خم زاده و پرورده شده

غربت رطل و قدح و ساغر و پیمانه چرا ؟

در سفر جاری جان از گذر خاکی تن

خشت تعلق بزند عاقل فرزانه چرا ؟

ارفع اگر طور دلت مکمن غیب است بگو

خانه محبوب شود مسکن بیگانه چرا ؟

"عصیان عاشقی "

"عصیان عاشقی "

می روم تا عالمی بر هم زنم

یک دم از آن عالم آرا دم زنم

کرده عصیان از قرار عاشقی

حرف محرم را به نامحرم زنم

اسم اعظم را که مائیمش حجاب

جار از گلدسته عالم زنم

تا نمایم عاشقان را جای دوست

بر سر خرگاه دل پرچم زنم

می روم امشب به خواتگاه فقر

تا صلای رزق بر حاتم زنم

می روم امشب به بام زندگی

هی به حیرتخانه ادهم زنم

تا ببینی جلوه ها رنگ است و بس

رنگ بیرنگی به جام جم زنم

می روم از آبروی اشک خویش

طعنه بر سر چشمه زمزم زنم

می روم ارفع ز سوز آه خود

شعله در ظلمت سرای غم زنم