"رفت و نرفت خاطرش"

بود امیدم از درش هجر بسم شود نشد

در ظلمات بی کسی دوست کسم شود نشد

تیر به زه ، کمان به کف تا بدرم دل هدف

لوح سیاه بخت اگر تیر رسم شود نشد

هر نفسم به ذکر او ، ذاکر و دل به آرزو

بلکه به عمر یک نفس ، هم نفسم شود نشد

من شده بند بود من ، تن قفس وجود من

من به دعا که جان رها از قفسم شود نشد

شب همه شب به سر زدم بر در دوست در زدم

تا نظری بر این دل ملتمسم شود نشد

ملعبه هواستم ، از در عشق خواستم

عقل عقال دائمی بر هوسم شود نشد

رفت و نرفت خاطرش ، ارفع و دوری از برش

بود امیدم از درش ، هجر بسم شود نشد