"لحظه دیدار "

"لحظه دیدار "

ای خوش آن سر ، که خریدار سرداری هست

ای خوش آن تن که به زیر قدم یاری هست

ای خوش آن چشم که در منظر خوبان جهان

دائما منتظر لحظه دیداری هست

ای خوش آن گوش که از همهمه جن و ملک

پرده دار سخن صاحب اسراری هست

ای خوش آن رخ که به درگاه کسی می ساید

ای خوش آن لب  که قرین لب دلداری هست

ای خوش آن دست که بر گردن یاری شده خم

ای خوش آن پنچه که در طره طراری هست

ای خوش آن دل که شود خانه خراب قدمی

ای خوش آن سینه که آئینه رخساری هست

ای خوش آن پای که زانو زده در کوی کسی

ای خوش آن عقل که زندانی دستاری هست

ای خوش آن ارفع دیوانه که در آخر عمر

طبل رسوایی او بر سر بازاری هست

"عروسک های وهم "

"عروسک های وهم "

چنان سرگرم سر گرمیم در افسون بازی ها

که دیگر کارمان نبود به پیرامون بازی ها

نبارد ابر رحمت بر سر این قریه گر آبی

ولایت سوز می گردیم از طاعون بازی ها

گمانم سایه روشن های ذهنم نیز از من نیست

عروسک های وهمم جان گرفت از خون بازی ها

ز فردایم چه می پرسی که فردا بستگی دارد

چه بیرون آورد از آستین ، معجون بازی ها

دبستان حوادث بود مهد کودک عقلم

تخطی کی تواند مرد از قانون بازی ها

چنان لج می کند تاس مشیت ، گاه بنشستن

که دست نرد می ماند به چند و چون بازی ها

زمام از دست لیلی می رباید ناقه دوران

اگر تاج جنون بر سر نهد مجنون بازی ها

نمی دانم چه اسراری است به ابیات چشمانت

که پا می گیرد از آن مصرع موزون بازی ها

چرا نبض غزل هایم مرتب نیست می دانی

که خون واژه ام جاری است در مضمون بازی ها

ترا با عقل کاری نیست ارفع خوش به احوالت

الهی دل نباشد واله و مفتون بازی ها

"آن که دیشب داد می زد "

"آن که دیشب داد می زد "

جوش می زد خم ولی چون موسم پرهیز بود

جام رندان خرابات از عطش لبریز بود

پرده نقال دیشب رنگ و رویی تازه داشت

جای تمثال تهمتن نقشی از چنگیز بود

باز آن جا بر طناب داربست بی کسی

آن که دیشب داد می زد ، صبح حلق آویز بود

توسن آزادگی جان داد از جور سوار

روی پهلوهای زردش سرخی مهمیز بود

باز هم اندود می شد روزن اندیشه ها

وسعت پروانه ها ، هم حجم یک دهلیز بود

جاری از لب های داغ غنچه ها بوی عطش

زیر پای نو بهاران خش خش پائیز بود

یخ زد از سرما غریبی روی صحن مسجدی

درد زاهد هول از گرمای رستاخیز بود

پای همت بندی دون همتان خود فروش

نبض غیرت لابلای پنجه های هیز بود

مقصدت از کعبه حاجی خوب می دانی که چیست ؟

ورنه گر می جستی او را در همین جا نیز بود

کلک ها این روزها ارفع چرا الکن شده ؟

یاد آن روزی که تیغ نکته گویان تیز بود

"لب های ناودان "

"لب های ناودان "

روزی که داغ ننگ به پشت شرف زدند

ننگین ترین قبیله این قوم کف زدند

وقتی که بسته شد در میخانه مراد

مردان حق به یاد در دوست دف زدند

این قوم را مگر هدفی غیر عشق بود

کاین گونه تیر ظلم به قلب هدف زدند

از بس که نیست بارش ابری به کوی مهر

لب های ناودان سر چشمه تف زدند

دیدیم بود هر چه سیاوش در این دیار

کشتند و بر جنازه او وا اسف زدند

آنان که ریشه در لجن ننگ داشتند

قید شرف به خاطر آب و علف زدند

این مردمان بی خبر از زخم نوبتی

بر گرد تیغ حنجره خویش صف زدند

من را سپر عنایت عنقای عشق بود

ورنه به سنگ تهمتم از هر طرف زدند

ارفع پناه مردم آزاده مرتضی است

چون دست التجا به امیر نجف زدند

"نقش و نگار بی کسی "

"نقش و نگار بی کسی "

نیست شبی سیاه تر از شب تار بی کسی

کوه کمر شکن شود زیر فشار بی کسی

گرد ملال بیخته ، چرخ به چهر این و آن

پاک نمی کند چرا گریه غبار بی کسی

چون سگ هار کف تان کوچه به کوچه می دود

نیست در این دیار کس مرد مهار بی کسی

غربت و درد و رنج و غم ریخته اند بر سرم

رحم نمی کند به کس ایل و تبار بی کسی

روز غم است و شام غم هر دو غمند  پشت هم

باج به هم نمی دهد لیل و نهار بی کسی

نیست در این محن سرا ، روزانه ای به جز دعا

غیر خدا خدا خدا نیست شعار بی کسی

صید نفس بریده ای گرگ ز ره رسیده ای

داد گلو دریده ای آخر کار بی کسی

دست قضا بریده به لوح قدر دریده به

تا نخورد جبین کس نقش و نگار بی کسی

بر سر کشته دلم خلوت داغ داشتم

گشت چراغ محفلم برق شرار بی کسی

رهگذرا در این گذر پا مگذار و درگذر

بوی بهانه  می دهد خاک گذار بی کسی

ارفع اگر دوباره ات یار اشارتی کند

کوچ همیشگی کن از شهر و دیار بی کسی

"ته مانده فریاد "

"ته مانده فریاد "

بغض گلویم گر دهد آزار این بار

می پاشمش بر سینه دیوار این بار

 از این عنقائیم و خود را می کشانیم

تا قاف حتی با طناب دار این بار

محمل نشینان دوشمان آماس زخم است

سر می کشیم از کوله این بار این بار

روئین تنان ! پیکانمان زانو به زانوست

ما چشم می دوزیم رستم وار این بار

زخما به نوشان ! کرت های تاک مستند

در خوشه زاران وعده دیدار این بار

در خوشه زاران وعده دیدار این بار

سوغاتی قدیسیان کندوی نیش است

سوداگران ملعبت ز نهار این بار

ته مانده فریاد را آونگ سازید

برسر در دروازه بازار این بار

ما از شب تندر نمی لرزیم دیگر

کردیم از این کردار استغفار این بار

تصویرهای وهم کوچیدند از ذهن

آبشخور تشویش ها شد تار این بار

در خوشه خیز یک بهار سرخ ارفع

گل می کند سر بر سر نیزار این بار

"زد و رفت "

"زد و رفت "

رندی از کوی خرابات صدایی زد و رفت

رو به صحرای جنون ، قبله نمایی زد و رفت

آی ای خلوتیان پا به رکاب اندازید

چاوش عشق ، سحرگاه صلایی زد و رفت

چند از قافله پرسی ره معشوق کجاست

باید ای سوخته دل ، دل به هوایی زد و رفت

سر خلقت به سرانگشت خرد فاش نشد

عقل سر گشته فقط چون و چرایی زد و رفت

واعظ امشب سخن از هول قیامت می گفت

مستی از پنجره لاحول ولایی زد و رفت

بود بر منبر ایام بسی پله نشین

هر یکی یک دو سه روزی من و مایی زد و رفت

ای خوش آن دست که با وعده حبل اللهی

چنگ در تفرقه ز لف دوتایی زد و رفت

دیگر ای شمع ز خون خواهی پروانه بترس

دل قربانیت این بار خدایی زد و رفت

باز کن پنجره بسته روحم ای عشق

که از آن جای توان بال به جایی زد و رفت

سایه ات بر سر ارفع اگر افتد ، چه شود ؟

همه گویند شهی سر به گدایی زد ور رفت

"گفتنش تلخ است ... "

"گفتنش تلخ است ... "

خلوتی داریم و با اندوه خود سر می کنیم

آیه های عشق را پیوسته از بر می کنیم

گفتنش تلخ است ، گاهی غنچه های مهر را

بی تبسم بر نسیم باغ پرپر می کنیم

سفره های سوگ را در سینه ها تا کرده ایم

مرگ باورهایمان را دیر باور می کنیم

با دل دریایی خود ، با کمان از موج نیست

سینه را در رودبار درد بستر می کنیم

تیرک این خیمه ، را گیرم ز پای انداختید

پای دیوار دگر الله اکبر می کنیم

گو بیاویزد ترازوی عدالت شیخ شهر

ما همین امروزمان را روز محشر می کنیم

تا نبیند زاهد بی مایه ، ما را خشک لب

گاه گاهی با نم اشکی لبی تر می کنیم

گر بیفتد دستمان بر طره افشان دوست

کارمان را با دل دیوانه یکسر می کنیم

می شود یک روز ارفع ، دور ، دور می کشان

ما دومشت خویش را آن روز ساغر می کنیم

"چه مفت باختم! "

"چه مفت باختم! "

دلم هوای سفر کرده بی سواری تن

هوای کوی دگر بی عماری تن

ندیدم از تن خود جز مصیبت و غم و درد

چه مفت باختم عمری به پاسداری تن

من از سلاله عشقم ولی زمانه سپرد

عنان عافیتم را به هوشیاری تن

در این دو روز پر آشوب زندگانی ماند

دلم به حسرت یک ذره پایداری تن

به سیر پرسه خود سرکشم ز عرش ، دمی

که پیر میکده آید به سوگواری تن

مراست تا ابدیت رهی به قدر نگاه

اگر بدر روم از کومه غباری تن

گمان کنم چو نگاهم به سر غیب افتاد

به جرم چشم چرانی شدم حصاری تن

امید مرغ گرفتار گردش قفس است

چه حاجت است رها گشته را به یاری تن

من از اسارت این تن به تنگ آمده ام

امید بسته ام ارفع به واگذاری تن

"سر خیل عشاق "

"سر خیل عشاق "

مهتاب دیشب رنگ و بويی آشنا داشت

سکر دعا ، شوق لقا ، عطر خدا داشت

آرام همچون خلسه در دامان اشراق

سیر و سلوکی تند ، اما بی صدا داشت

مهتاب دیشب حرف از خورشید می زد

گویا خبر از کهکشان نینوا داشت

گفتم چه آمد بر سر سر خیل عشاق

گفتا بپرس از نیزه ، پرسیدم حیا داشت

گفتم تبسم زد گلوی غنچه بر خون

گفتا شقایق راز آن را بر ملا داشت

گفتم به نخل تشنه بر دریا چه آمد

گفتا عطش بر همتش صد مرحبا داشت

آبی که میراب از کنار لب به شط ریخت

یک شط نشان از مردی وجود و سخا داشت

گفتم گلی افتاده زیر بوته ای خار

گفتا به یادت هست روزی جا کجا داشت؟

گفتم سری بر نیزه ، رو بر کاروان کرد

گفتا یتیمی داد انظر یا ابا داشت

گفتم چرا خون می چکد  از چوب محمل

سر کوفت بر دیوار و از گفتن ابا داشت

مهتاب دیشب تا طلوع صبح ارفع

واکربلا ، واکربلا ، واکربلا داشت

"بیچاره عقل "

"بیچاره عقل "

صد درد دل به سینه و دل جای دیگری است

باز این خرابه خانه رسوای دیگری است

باز این غریبه کیست که دل می برد ز خلق ؟

مجنون کشی به شیوه لیلای دیگری است

با یک نگاه حرف دلم را جواب گفت

شرح حدیث دل به الفبای دیگری است

دیروز وعده داد به امروز و روشن است

امروز هم اشاره به فردای دیگری است

زاهد ز چشم مست تو منعم همی کند

تنها جواب بی بصری وای دیگری است

ما سال هاست خیمه به دشت جنون زدیم

بیچاره عقل بر سر سودای دیگری است

ما را بس است ، دست نگهدار ساقیا

مستی ما ز نشئه مینای دیگری است

پیر محله ، هی هی ارفع شنید و گفت

اوراد خاص عشق به آوای دیگری است

"شهر قصه "

"شهر قصه "

در دست های خاطره ام جز فریب نیست

جز زخم کهنه ای به دل بی شکیب نیست

ما را برات معرفت از بیکران وحی

جز اضطرار آیه امن یجیب نیست

بر خاکدان سرد ، من آنم که های دهر

جز بازوان بی رمق یک صلیب نیست

سر می برند بر در دارالعباد عشق

از بین این قبیله کسی بی نصیب نیست

معراجیان مبارکتان باد مرگ سبز

تنها فراز کوی شما را نشیب نیست

آن سوی دخمه های خرد شهر قصه هاست

در شهر قصه ، هیچ عجیبی عجیب نیست

گر میوه ای هنوز بغل خواب شاخه ای است

طفل کمان به دست قضا نانجیب نیست

ارفع بیا رویم از این شهر بی چراغ

آن جا که نور با دل آدم غریب نیست

"پایان قصه ها "

"پایان قصه ها "

فانوس های مرده ما جان گرفته اند

تندیس های شعبده جولان گرفته اند

ای پیر پا ز میکده امشب برون منه

شبگردهای غائله میدان گرفته اند

ارباب اختیار ز هر کومه ای به جبر

نان آوری به قیمت یک نان گرفته اند

پشت حصار سینه صافی دلان بگوی

ز نگارها در آینه سامان گرفته اند

رشتیم رشته ای ز محبت میان خویش

این رشته را به دشنه ایمان گرفته اند

اشکی که روی پنجه دژخیم می چکد

در شرافتی است که ارزان گرفته اند

مسند نشین باغچه شد بوته ریا

گل های صدق سر به بیابان گرفته اند

این روزها شکفتن یک بغض هم خطاست

گل را به جرم چاک گریبان گرفته اند

مرداب های را کد و وامانده در سکون

شوق غریو از دل طوفان گرفته اند

سیلاب هم ز بستر جالیزها نشست

خون شقایقی که به دامان گرفته اند

ارفع نماز میت خود را نشسته خواند

انگار قصه ها همه پایان گرفته اند

"رو به حرم "

"رو به حرم "

کار من و دل تا به ابد ساز نگردد

امید اگر رفت دگر باز نگردد

یک عمر مرا برد از این کوی به آن کوی

کس پیرو این رند هوس باز نگردد

هر راه که رفتیم ، رسیدیم به بن بست

پایان ره عشق جز آغاز نگردد

گل سینه نشان داد به دستان و ندانست

کاین هرزه درا محرم هر راز نگردد

بی خود مزن ای دست حرامی به دلم مشت

این پنجره جز رو به حرم باز نگردد

ما را مفریبید به این پرده صد رنگ

هر باغچه جولانگه شهباز نگردد

یک آخ نگفتند شهیدان ره عشق

تا قاتلشان رنجه به آواز نگردد

بشکست ، نه ، له کرد فلک بال و پرم را

چندان که دگر راهی پرواز نگردد

ذرات جهان از ازل اوصاف تو گویند

هر چند که وصف تو به ایجاز نگردد

ای چرخ مکن عشوه از این بیش که ارفع

پابند تو بدکاره طناز نگردد

"هزار منزل "

"هزار منزل "

قرارگاه من و دوست گوشه دل بود

دلی که از همه ناماندگارها ول بود

به داغ عشق بنازم که شعله زد به منم

منی که بین من و او حجاب و حایل بود

نه من به خویش گزیدم روال بد مستی

که پیر میکده بر این روال مایل بود

خمیره گل آدم به شعله در فکنید

که هر چه بود مقدار مرا در آن گل بود

میان این همه هیهای زندگی ، تنها

نفس کشیدن بی دوست سخت مشکل بود

دریغ و درد که بسیار دیر دانستم

که راه منزل جانان ز روزن دل بود

به جان دوست که دیدم حواله خود می رفت

به کوچه ای که سرای گدای کاهل بود

بسی ز شیخ شنیدم صلای استغراق

کسی که مامن او در کنار ساحل بود

اگر چه بارقه عقل و عشق همزادند

میان عاقل و عاشق هزار منزل بود

به رمز گویمت این نکته ارفع از سر صدق

که حق در آخر پس کوچه های باطل بود

"حرمت دخمه "

"حرمت دخمه "

ای بلای دل و جان بر تو بلایی نرسد

بر بلندای قدت چشم خطایی نرسد

ما گذشتیم  از آن در که تو گفتی هرگز

پای هر دربدر بی سر و پایی نرسد

بلبلی را که نواخوان گل روی تو نیست

دارم امید که هرگز به نوایی نرسد

حرمت دخمه به بارگه پادشهی

که به در کوب درش دست گدایی نرسد

ما رسیدیم ز میخانه به سر منزل دوست

چه کسی گفت که بیراهه به جایی نرسد

زاهدا حوصله کن درد تو بی درمان نیست

درد عشق است که هرگز به دوایی نرسد

سینه ها گشته پر از عقده ، گلوها از داد

وای اگر دادرسی ، عقده گشایی نرسد

ارفع از خرقه آلوده صوفی بگریز

کهنه دلقی است کز آن بوی صفایی نرسد

"مبادا "

"مبادا "

دلم پر است ، مبادا شکست بر دارد

ز دامن تو هم ای دوست دست بر دارد

حذر کنید که ترسم به ناله نیمه شبی

نشان زندگی از هرچه هست بر دارد

نشانده بر زه خونین بغض ، تیر دعا

حذر حذر به گمانم که شست بر دارد

مکن ستیزه که شبگرد آه را گویم

گذار خواب از آن چشم مست بر دارد

نوای بلبل بی دل ز تنگنای قفس

ز غنچه های دهن بسته بست بر دارد

مپیچ بردل دیوانه ام که می ترسم

نقاب از رخ یاران پست بر دارد

بگو به زاهد خود بین که وای اگر بت ما

نظر ز کار تو نا حق پرست بر دارد

شکست حرمت میخانه از ضلالت شیخ

امید کاسه زهدش شکست بر دارد

شود که کلک ازل ریشه ریا ارفع

ز برگ برگ قضای الست بر دارد

"غریبانه "

"غریبانه "

دگر مهر در سینه ها جا ندارد

دگر واژه عشق معنا ندارد

حرام است احرام نیرنگ بستن

به کویی که جز صدق ماوا ندارد

بگوئید با رهزن چشم مستش

که این کاروان میر و مولا ندارد

خدا را بر آرید دست دعایی

که ما را به خود لحظه ای وا ندارد

مسافر هماجا که هستی خوشت باد

ره دوست پائین و بالا ندارد

نمی از یم هستی اش کل هستی

خداوند ما لا و الا ندارد

مده پند بیهوده واعظ کسی را

که کاری به دنیا وعقبا ندارد

میفکن به فردا دگر عهد دیرین

تغافل که امروز و فردا ندارد

سر از روزن عشق بردار ارفع

غریبانه مردن تماشا ندارد

"جرات گم گشته "

"جرات گم گشته "

از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند

چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند

در گیرودار مستی دیشب ربود از من دلی

چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند

چون پنچه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد

یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند

در زیر پای بوته هرزی شقاق له شده

اما برای ماندن سرخش تقلا می کند

در  سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی

کاری که با موسی دمی در طور سینا می کند

آئینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو

یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند

ارفع اگر پیدا کند آن جرات گم گشته را

در ابر باورهای خود چون رعد غوغا می کند

"دیدی که ... "

"دیدی که ... "

دیدی که غم به خرمن عمرم زبانه زد

یک عمر روی شانه من آشیانه زد

دیدی چگونه پنجه بی رحم روزگار

بر کتف های زخمی من تازیانه زد

دیدی به جای غنچه گل ، بغض تو به تو

بر بوته های خشک امیدم جوانه زد

دیدی که پای درد دلم آن که می گریست

از پشت کوچه سنگ به ایوان خانه زد

دیدی که تند باد حوادث زهر طرف

چون موج آرزوی مرا بر کرانه زد

دیدی چو دید خادم  میخانه ام ز دور

قفلی به چفت پشت در آستانه زد

دیدی کمان کشیده ز دشمن گذشت یار

وز بین دوستان دل ما را نشانه زد

دیدی چو دید بین شب و ماست الفتی

شب را خلاصه کرد و به آویز شانه زد

دیدی چو دید بخت به ارفع نموده پشت

او هم به سنگ تهمتم از این میانه زد

"عنقای عاطفت "

"عنقای عاطفت "

عادت به مهر ، از سر ما رفته خود به خود

از چلچراغ عشق ضیا رفته خود به خود

از لابلای توده ابر سیاه آه

تا کوی دوست ، موج دعا رفته خود به خود

نالید عندلیب که ای وای باغبان

ازلاله های سرخ ، صفا رفته خود به خود

عنقای عاطفت که به دل آشیانه داشت

یا با فریب ساخته یا رفته خود به خود

گفتم به چشمه از چه به مرداب می روی

گفتا که شیب حادثه را رفته خود به خود

سنگی به سینه بوسی آئینه می رود

پژواک بشکنی به هوا رفته خود به خود

تا هی زدم که راه ثواب آن طرف تر است

دیدم که دل به راه خطا رفته خود به خود

توفنده موج هستی من با فنای خویش

تا نقطه چین خط بقا رفته خود به خود

بنشین به جای خویش که دیدم ناگزیر

از یک گذا ، شاه و گدا رفته خود به خود

ارفع ، حدیث مسجد و میخانه کهنه شد

از خانه های خدعه، خدا رفته خود به خود

"گلبوته های آشتی "

"گلبوته های آشتی "

دادی مرا دلی و گرفتی دوباره اش

بگذار سر کنم گله در یادواره اش

از تنگنای تیره زندان سینه ام

فریادها کشید و نکردی نظاره اش

ترسم که عرش شعله کشد از لهیب دل

گر سر کشد ز روزن گیتی شراره اش

هرگز مباد محو ز دل ، نقش روی او

نقشی که حک شده است به اوراق پاره اش

تکبیر سرو حرز معلای قامتش

مهتاب مانده محو رخ ماهپاره اش

ازقله سپید تمنا کند ظهور

صد آبشار نور ز شط ستاره اش

روید ز کینه زار سیاه تضادها

گلبوته های آشتی از یک اشاره اش

از فرط بخشش اش ، گنه آن قدر می کنم

عاجز شود به روز شمار از شماره اش

ارفع مقیم کعبه دل شو که هر زمان

پیغام دوست می رسد از هر مناره اش

"حضرت سیمرغ "

"حضرت سیمرغ "

دستم بگیر و از دل غربت بدر بکش

از این رباط کهنه به کویی دگر بکش

گم گشته ام میان کویر سیاه شب

ما را به سوی هودج سرخ سحر بکش

بت ها به پرده های تصور نشسته اند

این بار نقش دست مرا با تبر بکش

دستم به دامنت ، من و یک نامه سیاه

برنامه ای سیاه،خطی مختصر بکش

عمری اسیر نفسم و دلبسته مجاز

از چاه ویل باطله هایم ، بدر بکش

ای مرغ حق!، تو را که عنایت مسلم است

تا قاف قرب حضرت سیمرغ ، پر بکش

از ما به شیخ شهر بگو دور دور توست

بار دگر ردای ریا را به بر بکش

تا مست و بی خبر شبستان مسجدیم

بر منبر مراد ، هوار خبر بکش

ارفع مپرس از چه به بی راهه رفته ایم

دستی به ساز و برگ قضا و قدر بکش

"در انتظار شهابی ترین زبانه عشق "

"در انتظار شهابی ترین زبانه عشق "

ورق ورق گل خون می چکد به شانه عشق

شفق شکافت به محراب آستانه عشق

شکست در کف سجاده ، ساغر خورشید

که چلچراغ محبت سزد به خانه عشق

ز راهیان شب انتظار کس را نیست

نشانی از قدم عابر شبانه عشق

پریده رنگ ز فانوس کلبه های امید

در انتظار شهابی ترین زبانه عشق

فضای شب ، تهی از بانگ ای خدای کسی است

چه رفته بر سر گلبانگ عاشقانه عشق

غریو هلهله کودکان به گریه نشست

گرفته اند خدایا مگر بهانه عشق

گلوی سفره به دستان مادری شده قفل

کسی نریخت به دستاس خانه، دانه عشق

چرا نمی شکند بهت کور نخلستان؟

چرا نمی شکفد از لبی ترانه عشق ؟

ز کوله بار سخاوت به جای ماند ارفع

کبود رشته زنبیل ، روی شانه عشق

"بشکنش به گردن من "

"بشکنش به گردن من "

میان ما و تو حایل نبود جز تن من

بگیر ای همه ایمان من و ز من ، من من

سرم به دامن مهرش گرفته جا ، ای چرخ

بریز هر چه گناه است روی دامن من

لب از ثنای تو بستم که در نمی گنجد

ثنای همچو تویی ، در زبان الکن من

به دست حادثه نازم که خط الفت زد

میان صاعقه و گردباد و خرمن من

همان تبر که ز سر شاخه ام به پا برخاست

ببین نشسته به امید ریشه کندن من

چه بی صدا تپش از قلب کوچه ها کوچید

چه بی خبر به سفر رفت سبز گلشن من

عجیب آن ور دیوار ، فتنه آبادی است

که می کشد سرک از رخنه های مامن من

به جای زاهد تلقین فروش ، چنگی مست

بر آر غلغله ساز ، وقت رفتن من

به روز واقعه ، رقصان رسم به منزل دوست

اگر طنین دف آید ز کوی و بر زن من

ز خون تاک اگر توبه کرده ای ارفع

به دست پیر مغان بشکنش ، به گردن من

"آبی آب "

"آبی آب "

یاران دوباره غم دل ما را گرفته است

گفتم که دل، نه، غم همه جا را گرفته است

بی شرم گرد باد حوادث به یک گذر

آبی آب و لطف هوا را گرفته است

یک عمر وقت شادی و غم ای خدا زدیم

این هاله چیست دور خدا را گرفته است؟

ما یاد می دهیم ، نبود این نوشت ما

دستی به زور کلک قضا را گرفته است

کو بانگ چنگ و نای و دف ؟ آن دست بشکند

کز بزم عشق ، شور و نوا را گرفته است

زد حلقه مار مکر ، به موسی خبر دهید

کاین مار زهر چشم عصا را گرفته است

دانیم وقت مرگ که پندارهای پوچ

یک عمر ، عمر ما و شما را گرفته است

بی نفی غیر ، راه به اثبات دوستی کی ؟

الا کسی که حلقه لا را گرفته است

ارفع چه زود شب صفتان رنگ باختند

انگار چرخ ، شرم و حیا را گرفته است

"چراغ شب یلدا "

"چراغ شب یلدا "

پشت دیوار دلم عقده آوار شکست

شوق ماندن به لب چینه دیوار شکست

حلقه دار دمی از تو مرا غافل کرد

زیر سنگینی جرمم کمر دار شکست

پی رسوایی ما طبل کشان بود رقیب

کوبه اش بر در دروازه بازار شکست

بگذارید بگریم به سیه بختی خویش

که چراغ شب یلدا ، دم دیدار شکست

سنگی از پنجه طفلی به هوا شد پرتاب

بلبلی چهچه اش بر سر منقار شکست

اشک فریادگر بی گنهی صبح قصاص

ول شد از گونه و بر صفحه اقرار شکست

نفسی بیخ گلویی گره می خورد ز خشم

مثل یک همهمه در پیچ و خم غار شکست

شبنمی در تب طوفانی گل می غلتید

ناگه از بستر گل در قدم خار شکست

دل آئینه ، هوادار رخ غیرت بود

مات و حسرت زده در کشمکش کار شکست

سر بشکسته خود را به تلافی ، ارفع

آنقدر کوفت به در ، تا که در این بار شکست

"عاقبتت به خیر باد "

"عاقبتت به خیر باد "

خیره بماند بر درت ، دیده انتظار من

ره ندهی اگر مرا ، وای به روزگار من

من به خدا به هیچکس درد دلی نکرده ام

بند به آب می دهد ، چهره زرد و زار من

دل ز تو شکوه کرد و من ، از دل خود جدا شدم

ربط نداشت بیش از این ، کار کسی به کار من

پا زده پشت کوچه ام چاوش دشت بی کسی

بهر خدا به او بگو ، در گذر از گذار من

بس که گلو فشرده ام زیر فشار عقده ها

بوته صبر روید از ، سنگ سر مزار من

پشت ضریح دیده ام بسته دخیل آینه

تا که به اشک شوید از چهره دل غبار من

خلوت امن سینه ام گشته قرارگاه غم

عاقبتت به خیر باد ای دل بی قرار من

ای بت من چه می شود ، از تو که کم نمی شود

از سر مهر گر شبی سر بنهی کنار من

من نه به خویش رفته ام بر در بقعه جنون

جبر زمانه می کشد رشته اختیار من

ارفع اگر به باد شد عمر سراب گونه ام

خوشدلم آن که عشق شد مایه اعتبار من

"چنبره قسمت "

"چنبره قسمت "

ای فتنه شهر آشوب ، جور از تو و آه از من

آن طالع سعد از تو ، این بخت سیاه از من

دستم تهی و جز این ، سودا نتوان کردن

این قلب چو مهر از تو ، آن روی چو ماه از من

نی از تو نوا از تو ، درد از تو دوا از تو

سهو از تو خطا از تو ، جبران گناه ازمن

دل کندن و دل دادن ، این هر دو بود مشکل

سخت است شکیبایی ، خواه از تو و خواه از من

ویلانه دلی دارم ، گه پیش تو ، گه اینجاست

این کفتر بی لانه ، گاه از تو و گاه از من

صد دل به نگهبانی ، بر هر گره مویت

تشویق مدار از کس ، حکم از تو سپاه از من

صلح از من و جنگ از تو ، صدق از من و رنگ از تو

سر از من و سنگ از تو ، چشم از تو نگاه از من

افتاده ز پای ارفع ، ای همدم کنعانی

در چنبره قسمت ، جاه از تو و چاه از من

"برات اندوه "

"برات اندوه "

گر نگیری ز من امشب خبری وای به من

نکنی بر من بیدل نظری وای به من

دل پی گمشده می گردد و من در پی دل

این همه گردش و این بی ثمری وای به من

خانه سینه ز خوناب جگر رنگین است

نزنی به چنین خانه سری ، وای به من

غیر شبنامه اندوه براتم نبود

بعد یک عمر غم و در بدری وای به من

همچو نی ناله بلند است ز بندابندم

ناله ام در تو ندارد اثری وای به من

دانی ای دوست به خاکستر غم گشت فرو

خرمن هستی من از شرری وای به من

نقش از صبح ازل بود به پیشانی ما

درد و اندوه و غم و خون جگری وای به من

نفسی بیش نمانده ست ز ارفع ، هیهات

گر نگیری ز من امشب خبری ، وای به من