"گلبوته های آشتی "

دادی مرا دلی و گرفتی دوباره اش

بگذار سر کنم گله در یادواره اش

از تنگنای تیره زندان سینه ام

فریادها کشید و نکردی نظاره اش

ترسم که عرش شعله کشد از لهیب دل

گر سر کشد ز روزن گیتی شراره اش

هرگز مباد محو ز دل ، نقش روی او

نقشی که حک شده است به اوراق پاره اش

تکبیر سرو حرز معلای قامتش

مهتاب مانده محو رخ ماهپاره اش

ازقله سپید تمنا کند ظهور

صد آبشار نور ز شط ستاره اش

روید ز کینه زار سیاه تضادها

گلبوته های آشتی از یک اشاره اش

از فرط بخشش اش ، گنه آن قدر می کنم

عاجز شود به روز شمار از شماره اش

ارفع مقیم کعبه دل شو که هر زمان

پیغام دوست می رسد از هر مناره اش