"پایان قصه ها "

فانوس های مرده ما جان گرفته اند

تندیس های شعبده جولان گرفته اند

ای پیر پا ز میکده امشب برون منه

شبگردهای غائله میدان گرفته اند

ارباب اختیار ز هر کومه ای به جبر

نان آوری به قیمت یک نان گرفته اند

پشت حصار سینه صافی دلان بگوی

ز نگارها در آینه سامان گرفته اند

رشتیم رشته ای ز محبت میان خویش

این رشته را به دشنه ایمان گرفته اند

اشکی که روی پنجه دژخیم می چکد

در شرافتی است که ارزان گرفته اند

مسند نشین باغچه شد بوته ریا

گل های صدق سر به بیابان گرفته اند

این روزها شکفتن یک بغض هم خطاست

گل را به جرم چاک گریبان گرفته اند

مرداب های را کد و وامانده در سکون

شوق غریو از دل طوفان گرفته اند

سیلاب هم ز بستر جالیزها نشست

خون شقایقی که به دامان گرفته اند

ارفع نماز میت خود را نشسته خواند

انگار قصه ها همه پایان گرفته اند