"چه مفت باختم! "

دلم هوای سفر کرده بی سواری تن

هوای کوی دگر بی عماری تن

ندیدم از تن خود جز مصیبت و غم و درد

چه مفت باختم عمری به پاسداری تن

من از سلاله عشقم ولی زمانه سپرد

عنان عافیتم را به هوشیاری تن

در این دو روز پر آشوب زندگانی ماند

دلم به حسرت یک ذره پایداری تن

به سیر پرسه خود سرکشم ز عرش ، دمی

که پیر میکده آید به سوگواری تن

مراست تا ابدیت رهی به قدر نگاه

اگر بدر روم از کومه غباری تن

گمان کنم چو نگاهم به سر غیب افتاد

به جرم چشم چرانی شدم حصاری تن

امید مرغ گرفتار گردش قفس است

چه حاجت است رها گشته را به یاری تن

من از اسارت این تن به تنگ آمده ام

امید بسته ام ارفع به واگذاری تن