"دیدی که ... "

دیدی که غم به خرمن عمرم زبانه زد

یک عمر روی شانه من آشیانه زد

دیدی چگونه پنجه بی رحم روزگار

بر کتف های زخمی من تازیانه زد

دیدی به جای غنچه گل ، بغض تو به تو

بر بوته های خشک امیدم جوانه زد

دیدی که پای درد دلم آن که می گریست

از پشت کوچه سنگ به ایوان خانه زد

دیدی که تند باد حوادث زهر طرف

چون موج آرزوی مرا بر کرانه زد

دیدی چو دید خادم  میخانه ام ز دور

قفلی به چفت پشت در آستانه زد

دیدی کمان کشیده ز دشمن گذشت یار

وز بین دوستان دل ما را نشانه زد

دیدی چو دید بین شب و ماست الفتی

شب را خلاصه کرد و به آویز شانه زد

دیدی چو دید بخت به ارفع نموده پشت

او هم به سنگ تهمتم از این میانه زد