"حضرت سیمرغ "

دستم بگیر و از دل غربت بدر بکش

از این رباط کهنه به کویی دگر بکش

گم گشته ام میان کویر سیاه شب

ما را به سوی هودج سرخ سحر بکش

بت ها به پرده های تصور نشسته اند

این بار نقش دست مرا با تبر بکش

دستم به دامنت ، من و یک نامه سیاه

برنامه ای سیاه،خطی مختصر بکش

عمری اسیر نفسم و دلبسته مجاز

از چاه ویل باطله هایم ، بدر بکش

ای مرغ حق!، تو را که عنایت مسلم است

تا قاف قرب حضرت سیمرغ ، پر بکش

از ما به شیخ شهر بگو دور دور توست

بار دگر ردای ریا را به بر بکش

تا مست و بی خبر شبستان مسجدیم

بر منبر مراد ، هوار خبر بکش

ارفع مپرس از چه به بی راهه رفته ایم

دستی به ساز و برگ قضا و قدر بکش