"قفس قصه ها"

سراب نور چراغانی دیار بلاست

عبور قهقهه از لابلای واویلاست

شکوه شعشعه در پای اشک می شکند

نوای نی به شبستان بغض وای عزاست

ببین که تیرک ایوان مهر ، خورده ترک

و چشم مهر پرستان به شانه های شماست

دلی که در قفس قصه ها نمی گنجد

ز هفت خوان تمنای آب و دانه رهاست

سکوت خوف به سکوی شب نمی پاید

صدای رویش عصیان ، اذان صبح رجاست

به گوش گمشده های کویر زخم ، بگو

که  بذر خون شما نخل های ظلم زداست

هزار پیچه دهلیز عقل بن بست است

بیا و راهی دل شو که عشق کار گشاست

هنوز فرصت فریاد ماندگاری هست

که خوش نشین مغاک سکوت ، صید فناست

از آن به کوی مغان سر سپرده ام ارفع

که قلب پر تپش پیر عشق ، نبض خداست