"به اشتباه نشکند"

خداکند تبسمی به هرم آه نشکند

بلور بغض سینه ای به شامگاه نشکند

کبوتری که پر زند به شوق آشیانه ای

خداکند که بال او میان راه نشکند

زبان به شکوه وا مکن ، ستیزه با قضا مکن

که پشت این هزار خط به صد سپاه نشکند

به گوش باغبان بگو منم که شاخ بی برم

شکفته شاخه ای دگر به اشتباه نشکند

قداست عبادتی اگر شکست غم مخور

حصار شرم نادم از شب گناه نشکند

دوباره  عهد بسته ام ز چشم او حذر کنم

خداکند دوباره اش به یک نگاه نشکند

ببخش اگر دم از منی حضور چون تویی زنم

ز کور سوی هیمه ای شکوه ماه نشکند

نکاست کوی ظلمت از بهای آب زندگی

شعاع حسن یوسفی به قعر چاه نشکند

چه شد که ارفع از لب پیاله توبه کرده ای ؟

شکسته باد توبه ای که گاه گاه نشکند