"شاید آنجا خبری هست ..."

در میخانه مبندید که ما دربه دریم

به امیدی ز سر کوی شما می گذریم

دیدم از رخنه این پرده که دلدار آن جاست

پرده داری مکن ای عقل که ما پرده دریم

زاهدا قبله صاحب نظران منظر اوست

نظر از غیر بر انداز که ما بی نظریم

همه گفتند مرو ، دل نشنید و زد و رفت

شاید آن جا خبری هست که ما بی خبریم

سر سپردیم به سیلاب قضا بی خود و مست

زانکه با پیر مغان هم گذر و همسفریم

راه و بیراهه از او ، رهرو و ره توشه از او

ما در این راه به فرمان کسی ره سپریم

چون نه در بند بهشتیم و نه در بیم جحیم

روز موعود به میزان عمل سر به سریم

گر چه تندیس امانیم به دروازه عشق

عمق یک فاجعه در کوچه سرخ خطریم

ساقیا بین تو و شحنه و من فرقی نیست

یک ظهوریم که پا بست نقوش و صوریم

تخته بندیم در این محبس ظلمانی جسم

ورنه دانیم که این تن دگر و ما دگریم

گز ز ظلمات منیت گذری ، خواهی دید

نور نابیم که هم بستر سحر سحریم

ارفع از زیر و بم کرده خود بیم مدار

ما نمایشگر تقریر قضا و قدریم