"هزار ژاله داغ "

بکش به غربتم ای چرخ از این دیارخودی

که من غریب ترینم در این تبار خودی

رمق دگر به تنم نیست تا بدر ببرم

شکسته لاشه خود را ز سنگسار خودی

ز جور مردم این شهر خال زد جگرم

دلم هزار ورق شد چو گل ز خار خودی

به مرگ راضیم اما دلم به تشویش است

که پیکرم بشود خاک در مزار خودی

چو شمعدان مرصع  هزار ژاله داغ

چکیده بر سر و  رویم ز شعله زار خودی

نصیب گرگ بیابان مباد زخم دلی

که چاک خورده ز نیش زبان یار خودی

دعای هر شبم این است ای خدا کمرم

شکسته باد و مبادا به زیر بار خودی

تو دست خویش مکن رو به آشنا ارفع

که باز کردن مشت است شاهکار خودی