"... چرا ؟ "

می کشی از بار تمنای دلم شانه چرا ؟

می گذری از گذرم باز غریبانه چرا ؟

نیست اگر خلقت گل بسته فیضی ازلی

بار امانت به سر شانه هر دانه چرا ؟

ای همه کس ، ای همه جا ، ای همه تو ، ای همه ما

از پی پیدایی تو این همه افسانه چرا ؟

شعله نمی خواند اگر رمز بقا را ز فنا

سر خوشی شمع ز جان دادن پروانه چرا ؟

سر کمال است نهان در پس دیواره من

این همه جستار از این خانه به آن خانه چرا ؟

نشئه می در دل خم زاده و پرورده شده

غربت رطل و قدح و ساغر و پیمانه چرا ؟

در سفر جاری جان از گذر خاکی تن

خشت تعلق بزند عاقل فرزانه چرا ؟

ارفع اگر طور دلت مکمن غیب است بگو

خانه محبوب شود مسکن بیگانه چرا ؟