"پیک سرشک"

من اگر بر در تو رو نکنم گو چه کنم ؟

رو بدان طاق دو ابرو نکنم گو چه کنم ؟

شب یلدای فراق است و شب قصه غم

یاد از آن طره گیسو نکنم گو چه کنم ؟

دست تقدیر و قضا از گذرت دورم کرد

گر به تسلیم و رضا خو نکنم گو چه کنم ؟

آن سری کز مددت بود سپهرش بالین

خم به غمخانه زانو نکنم گو چه کنم ؟

طبل رسوایی ما را دل دیوانه نواخت

دست دل را من اگر رو نکنم گو چه کنم ؟

های های دلم از روزن عشق است بلند

از پی اش حق حق و هو هو نکنم گو چه کنم ؟

دل ز شبگردی خود باز نیامد امشب

جستجویش سر هر کو نکنم گو چه کنم ؟

روز من شد سیه از دیدن چشم سیهت

داد از آن فتنه جادو نکنم گو چه کنم ؟

گفته ها داشت ز دل پیک سرشکم دیشب

گفته ها را به تو واگو نکنم گو چه کنم ؟

من  به غیر از مدد دوست نخواهم ارفع

طلب همت اگر زو نکنم گو  چه کنم ؟